اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است ...
دلنوشته های یک آدم بی آزار ... !
سه شنبه چهارم تیر 1387
خسته...
کنار برکه ای نشسته ام
و دست به دست حسرتی
نشسته در درون خاطرات تلخ
داده ام...
کنار من عقاب خسته ای خموش
نشسته و
مرا به جنگ بی صدای لحظه ها
میهمان می کند...
چه خسته ام!
چه خسته ام...
شکسته ام...
دو بال باز روی سر
و من به قطره های سرخ اشک
نشسته ام...
چه خسته ام... شکسته ام!
نوشته شده توسط رسپینا
در 23:19 | لینک ثابت
•

