سه شنبه چهارم تیر 1387
خسته...
و دست به دست حسرتی
نشسته در درون خاطرات تلخ
داده ام...
کنار من عقاب خسته ای خموش
نشسته و
مرا به جنگ بی صدای لحظه ها
میهمان می کند...
چه خسته ام!
چه خسته ام...
شکسته ام...
دو بال باز روی سر
و من به قطره های سرخ اشک
نشسته ام...
چه خسته ام... شکسته ام!
سه شنبه بیستم فروردین 1387
تنهایی
پنجره باز است
و باران صورتم را خیس می کند...
روی صندلی نشسته ام
فنجان چای در دستم
و اشک صورتم را خیس می کند...
دراز می کشم روی تخت
دستها زیر سر
و چه معصومانه تنهایی صورتم را خیس می کند...
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
تنهاترين تنهايان
سردم شده. خستمه. عزیزترین بهونه زندگیم منو تنها گذاشته و رفته... صورتمو تو آینه نگاه می کنم. انگار چند سال پیرتر شدم. پلکهام قرمز شدن و چشمام خیس خیسن. یه صدا حواسمو پرت می کنه... خوب گوش میدم. انگار یکی داره با فریاد میگه " نیست تنهاتر ز تنهایی او " ... بغض گلومو فشار میده و آب خنک از بازوهام تا نوک انگشتامو قلقلک میده. دستامو جلوم می گیرمو میگم " به نام او که تنهاترین تنهایان است..."
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386
تنهايي 1
تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست
تنهاتر از تنهایی من عالمی نیست ...


