شنبه هفتم شهریور 1388
ذره اي بودم و از عشق تو بسيار شدم
زدي از چشم دلت ، تير به چشمان دلم
تير خوردم من ار اين حادثه بيمار شدم
گنه چشم تو بود و دل بي مايه ي من
آه از دست دلم ، با تو گنهكار شدم
شنبه دهم مرداد 1388
زيبا...
زيباي هميشه و هنوز...
چشمان خيس از ژاله هاي اندوه تو را
با لباني لبريز از دانه هاي انار
مي بوسم
و با دو ني ني معصوم چشمانت
هم آغوش مي شوم
زيبا!
زيباي تكرار ناشدني...
لطافت گلبرگ هاي سرخ گونه ات را
با دستاني سرشار از بي پناهي
مي بويم
و با طراوت آبشار گيسويت
بي قرار مي شوم
زيبا!
كنار تو بودن
در آواري از دردها
" زيبايي شاعرانه ايست
كه دلم را به بازي مي گيرد "
زيبا!
هرچه عشق
هرچه بوسه
هر چه احساس
تقديم تو ...
" متبرك باد نام تو ... "
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387
عشق و دوست داشتن
عشق و دوست داشتن

دوست داشتن از عشق برتر است ... عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی ،
اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زند ، بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد...
« از کتاب کویر دکتر علی شریعتی»
ادامه مطلب
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387
عشق...
عشق... ![]()
روزي روزگاري در جزيره اي دورافتاده ، تمام احساسها کنارهم به خوبي و خوشي زندگي مي کردند. « خوشبختي» ، « ثروت» ، «عشق» «دانايي» ، «صبر» ، «غم» ، «ترس» و ... هر کدام به روش خود مي زيستند ، تا اينکه يک روز ، «دانايي» به همه گفت : «هرچه زودتر اين جزيره را ترک کنين ، چون آب به زودي اين جزيره را خواهد گرفت.» تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را به آب انداختند ، يک طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد که همه به سرعت سوار قايقها شدند و پاروزنان جزيره رو ترک کردند. در اين ميان «عشق» هم سوار بر قايق بود ، اما به هنگام دور شدن از جزيره، متوجه حيوانات جزيره شد که همگي به کنار ساحل آمده بودند و «وحشت» را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند که سوار برقايق شود. «عشق» سريعا برگشت وقايقش را به همه حيوانها و «وحشت» که زنداني آنها بود سپرد. آنها همگي سوار شدند و ديگر جايي براي «عشق» نماند. قايق رفت و «عشق» تنها درجزيره ماند. جزيره لحظه لحظه بيشتر زير آب مي رفت و «عشق» تا زير گردن درآب فرو رفته بود. او نمي ترسيد زيرا «ترس» جزيره را ترک کرده بود. اما نياز به کمک داشت. فرياد زد و ازهمه احساسها کمک خواست. اول کسي جوابش را نداد. در همان نزديکي ها، قايق دوستش «ثروت» را ديد و گقت: «ثروت عزيز به من کمک کن. » «ثروت» گفت: «متأسفم، قايق من پر از پول و شمش و طلاست وجاي خالي ندارد! » «عشق» رو به سوي قايق «غرور» کرد وگفت: «مرا نجات مي دهي؟ » «غرور» پاسخ داد: «هرگز، تو خيسي ومرا خيس مي کني!» «عشق» رو به سوي «غم» کرد و گفت: « اي غم عزيز مرا نجات بده.» اما «غم» گفت: «متأسفم عشق عزيز، من اونقدر غمگينم که يکي بايد بياد و خودمو نجات بده!» در اين بين «خوشگذراني» و «بيکاري» از کنار «عشق» گذشتند، ولي «عشق» هرگز از آنها کمک نخواست! از دور «شهوت» را ديد و به او گفت: «شهوت عزيز من را نجات ميدي؟» «شهوت» پاسخ داد: «هرگز...برو به درک...سالها منتظر اين لحظه بودم که بميري! حالا بيام نجاتت بدم؟!!» «عشق» که نمي تونست نااميد باشه ، رو به سوي خدا کرد وگفت: «خدايا... من رو نجات بده.» ناگهان صدايي از دور به گوشش رسيد که فرياد ميزد: «نگران نباش من دارم به کمکت مي آيم. » «عشق» آنقدر آب خورده بود که نمي توانست خودش را روي آب نگه دارد و بيهوش شد. پس از به هوش آمدن، با تعجب خودش را در قايق «دانايي» يافت.آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دريا آرامتر ازهميشه. جزيره آرام آرام داشت از زير هجوم آب بيرون مي آمد، چون امتحان نيت قلبي احساسها ديگر به پايان رسيده بود. «عشق» برخاست. به «دانايي» سلام کرد و از او تشکرنمود. «دانايي» پاسخ سلامش را داد وگفت: «من شجاعتش را نداشتم که به سمت تو بيايم. شجاعت هم که قايقش دور ازمن بود ونمي توانست براي نجات تو راهي پيدا كند.پس مي بيني که هيچکدام از ما تو را نجات نداديم!! يعني اتحادلازم را بدون تو نداشتيم ، تو حکم فرمانده بقيه احساسها را داري.» «عشق» با تعجب گفت: «پس اون صداي کي بود که گفت براي نجات من مياد؟!» «دانايي» گفت: «او «زمان» بود !» «عشق» با تعجب گفت: «زمان!!؟» «دانايي» لبخندي زد و گفت: «بله ، زمان . چون اين فقط زمان است که لياقتش را دارد تا بفهمد که عشق چقدر بزرگ است ...!»
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386
یک خاطره
یک خاطره
بوسه پدرانه آقای رييس جمهور همیشه ی دلها
Former Iranian president, Mohammad Khatami, center, kisses his daughter, as he shakes hands with his son, Emad, after visiting a photo exhibition of his photos, in Tehran, Iran, Thursday, Aug. 4, 2005. (AP Photo/Hasan Sarbakhshian)
در حاشيه بازديد آقای خاتمی رييس جمهور از نمايشگاه عکس (هشت سال با خاتمی) که بيش از يک ساعت به طول کشيد کسی نبود که نتواند با ايشان سلام و احوال پرسی نکند و عکس يادگاری نگيرد. البته اينبار تفاوتی آشکار با دفعات قبل داشت و آن هم همراهی ايشان با چند نفر از محافظانشان بود و نه بيشتر. ديگر قرار نبود دوساعت قبل از برنامه برای تحويل وسايل عکاسی به رياست جمهوری برود و همان جا می شد بدون بازرسی وسايل از ايشان عکاسی کرد و اين در حاليست که هنوز ۴۸ ساعت از پايان دوره هشت ساله رياست جمهوريشان نمی گذرد! بوسه پدرانه آقای رييس جمهور بر گونه دخترش در پايان بازديد خود از نمايشگاه عکس يکی از هزاران فريم عکسی بود که عکاسان به تصوير کشيدند.
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386
عطر حضور شما
عطر حضور شما
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
اکسیر من! نه اینکه مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است
تا این غزل شبیه غزل های من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است
گاهی تو را کنار خود احساس می کنم
اما چقدر دلخوشی خواب ها کم است
خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است ؟!
" محمد علی بهمنی عزیز "
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386
تو ای عشق !
تو ای عشق ! ![]()
جواب سوالم تو باشی اگر
ز دنیا ندارم سوالی دگر
که من پاسخی چون تو می خواستم
مباد آرزویم از این بیشتر
نشستم به بامی که بامیش نیست
شگفتا! دلم می زند باز پر
نفس گیر گردیده آرامشم
خوشا بار دیگر هوای خطر
بر آن است شب تا به خوابم کشد
بزن باز بر زخم من نیشتر
دلم جراتش قطره ای بیش نیست
تو ای عشق او را به دریا ببر
" محمد علی بهمنی عزیز "
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
دلدار
برخیز دلا که دل به دلدار دهیم
جان را به جمال آن خریدار دهیم
این جان و دل و دیده پی دیدن اوست
جان و دل و دیده را به دیدار دهیم
" مهدی اخوان ثالث "




