چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387
حرف حرف حرف ...
بلند شو ... ببین ... منم. همانی که برایش لحظه ها را ماتم کرده ای. بلند شو... بیا و کنارم بنشین... سر روی شانه هایم بگذار. مگر نه اینکه هرگاه کوهستان غم بر روی دل کوچکت می ریخت شانه هایم را دوست می داشتی؟ بیا... بیا گوشهایم برای شنیدن تو برای بلعیدن رازهای سر به مهرت آماده اند. بیا... بیا چشمهایم را بگیر و با نگاهت آنجا را بکاو... آنجا که دل کوچکت نبود. بیا مویه کن... بخند... گریه کن... قهقهه بزن... بیا ساکت بنشین و با بی تفاوتی همیشگی نگاهت مرا بخوابان. خسته ام... تو می توانی فقط تو می توانی.تو که روزگارم را سیاه کرده ای... چرا حرف نمی زنی؟ چرا؟!... چرا سکوت کرده ای؟ چرا بلند نمی شوی و با غرش صدایت مرا میهمان نمی کنی؟ مگر نه اینکه مرا می خواستی که نخواهی... مگر نه اینکه دلت آنجا نبود. کنار دیوار پشت پنجره... پشت آن خط های نامحدود حرف حرف حرف... خسته ام.تحملم تمام شده. بلند شو و بیا کنارم بنشین... بدت می آید؟! بنشین کنار دیوار .پشت پنجره را ببین... ببین چه بارانی می آید! ببین... صدای باران که می آید ذهنم از تو خالی می شود... بیگانه می شوی برایم ...همانی که همیشه برایت بودم... انگار قطرات خیس باران گوشه های کنده شده خاطراتم با تو را می شویند و می ریزند و می برند... مگر نه اینکه مرا اینگونه می خواستی؟... سرد ... بی توجه... خسته... گوشه گیر... بی حرف ... حرف... حرف...
خفه می شوم. خفه می شوم. صدایت تنم را می لرزاند. می لرزاند؟! ... بیا... بیا و گوشه چشمم را ببین... مگر نه اینکه اشک های روشنم را همیشه برای لحظه های عاشقانه ات می خواستی؟ ... آه! خسته ام... تو بلند نمی شوی و سرت با آن چشمان خمار سیاه و مژه های پر پشت چین دار محو و ساکن به من زل زده... لبخند؟ نه ... همان زهرخند دل انگیز روی لبانت ماسیده... خدایا! چرا دستانم می لرزد؟ چرا گوشه فرش سرخ شده؟ چرا نفس نمی کشی؟ ... چرا؟... حرف بزن... حرف... حرف...
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387
ديكته عشقولانه
ديكته عشقولانه
با اینکه بابایم می گوید دهانم هنوز بوی پفک می دهد ، ولی من تو را عاشق می باشم، ای دختر همساده!! هر بار که با موهای دمب موشی ات به حیاط می آیی تا لی لی بازی کنی و هی دماغت را بالا می کشی از بس هوا سرد می باشد، دل کوچک من خیلی غنج می رود. آن روز که در استپ هوایی توپ را بالا انداختی که '' کودک فهیم'' و من سوزیدم، فهمیدم که در گلویت گیر کرده می باشم و اصلاً فکر نمی کنم که تو از ممد فرنگیز خانوم اینا باآن کت شلوار مسخره اش خوشت می آید. من از تو خیلی دلگیر می باشم از بس عباس آقای بقال محله لپ تو را کشید که '' کوچولو چی می خوای؟''و تو بی حیایانه خندیدی و من تا صبح ماهواره ممد فرنگیز خانوم اینا را تماشا کردم که غیرت خونم نرمال شود. من هر روز لب پنجره منتظرت می نشینم و با دستان کوچولویم هی گیتار می زنم که '' چه خوشگل شدی امروز'' و تو از سرویس مدرسه پیاده می شوی و در حالی که با راننده گنده بک سرویس بای بای می کنی و وسط کوچه مقنعه ات را در می آوری و من '' دلم تنگه برادرجان'' می خوانم و با سوزیدنم می سازم. آن یکی روز که معلمتان ''من بادام دارم'' درس داد و تو گریان آمدی که '' دلم بادام می خواهد'' من به تو خیلی بادام دادم و تو خندیدی و نفهمیدی که من به چه دلهره ازآجیل فروشی سر کوچه بادام را دزدیدم وآقاهه به من گفت: '' فسقلی الدنگ!'' تو خیلی خوشگل قشنگ می باشی ولی هیچ وقت به زیبایی خانم معلم ما که فامیل سوفیالورن اینا می باشد نمی رسی و بابایم عاشق او می باشد و به زودی با هم همسر می شوند و من خیلی خوشحال می باشم که خانم معلم عزیز که زنی زیبا و مهربان می باشد خیلی برای خوشبختی بابایم تلاش می کند....'' خانم معلم می گوید:'' تا همین جا بس می باشد. دیکته عقشولانه بهت گفتم که خسته نشوی!'' من خیلی ناراحت می باشم که خانم معلم از احساسات پاک من سوء استفاده می کند و دیکته های بد آموزی می گوید از بس که همساده ما اصلاً دختر ندارد. خانم معلم می گوید:'' من رفتم. به بابایت سلام برسان ، بگو پول این تدریس خصوصی ها را می کشم روی مهریه!!
«كودك نفهم!» ![]()
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387
عشق و دوست داشتن
عشق و دوست داشتن

دوست داشتن از عشق برتر است ... عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی ،
اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زند ، بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد...
« از کتاب کویر دکتر علی شریعتی»
ادامه مطلب



