سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387
سلام
هدیه من به تو اینک ای دوست
یک دو صد بوسه و خروار سلام ![]()
سلام و درود بی پایان به همه دوستای خوبی که تو این چند وقت پیدا کردم... من تا همین چند وقت پیش میونه خوبی با رایانه نداشتم ولی به دلیل اقتضائات شغلی سعی کردم بیشتر باهاش آشنا بشم و خوشحالم که منو با وبلاگ های قشنگ شما آشنا کرد و این اشتیاق رو در من به وجود آورد...
غرض از مزاحمت این بود که می خواستم خواهش کنم که هر وقت زحمت کشیدید و به دیدار من اومدید توی نظرسنجی وبلاگم هم شرکت کنید... دلم می خواد ببینم جواب نهایی اون چی میشه. ![]()
راستی من یک وبلاگ تخصصی در مورد شغلم هم دارم به نام روابط عمومی و تبلیغات با رسپینا به نشانی respina57.blogfa.com که خوشحال میشم هر از گاهی نظرتون رو تو وبلاگ واسم بذارید.بازم از لطف و همراهی شما ممنون...![]()
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387
عشق...
عشق... ![]()
روزي روزگاري در جزيره اي دورافتاده ، تمام احساسها کنارهم به خوبي و خوشي زندگي مي کردند. « خوشبختي» ، « ثروت» ، «عشق» «دانايي» ، «صبر» ، «غم» ، «ترس» و ... هر کدام به روش خود مي زيستند ، تا اينکه يک روز ، «دانايي» به همه گفت : «هرچه زودتر اين جزيره را ترک کنين ، چون آب به زودي اين جزيره را خواهد گرفت.» تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را به آب انداختند ، يک طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد که همه به سرعت سوار قايقها شدند و پاروزنان جزيره رو ترک کردند. در اين ميان «عشق» هم سوار بر قايق بود ، اما به هنگام دور شدن از جزيره، متوجه حيوانات جزيره شد که همگي به کنار ساحل آمده بودند و «وحشت» را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند که سوار برقايق شود. «عشق» سريعا برگشت وقايقش را به همه حيوانها و «وحشت» که زنداني آنها بود سپرد. آنها همگي سوار شدند و ديگر جايي براي «عشق» نماند. قايق رفت و «عشق» تنها درجزيره ماند. جزيره لحظه لحظه بيشتر زير آب مي رفت و «عشق» تا زير گردن درآب فرو رفته بود. او نمي ترسيد زيرا «ترس» جزيره را ترک کرده بود. اما نياز به کمک داشت. فرياد زد و ازهمه احساسها کمک خواست. اول کسي جوابش را نداد. در همان نزديکي ها، قايق دوستش «ثروت» را ديد و گقت: «ثروت عزيز به من کمک کن. » «ثروت» گفت: «متأسفم، قايق من پر از پول و شمش و طلاست وجاي خالي ندارد! » «عشق» رو به سوي قايق «غرور» کرد وگفت: «مرا نجات مي دهي؟ » «غرور» پاسخ داد: «هرگز، تو خيسي ومرا خيس مي کني!» «عشق» رو به سوي «غم» کرد و گفت: « اي غم عزيز مرا نجات بده.» اما «غم» گفت: «متأسفم عشق عزيز، من اونقدر غمگينم که يکي بايد بياد و خودمو نجات بده!» در اين بين «خوشگذراني» و «بيکاري» از کنار «عشق» گذشتند، ولي «عشق» هرگز از آنها کمک نخواست! از دور «شهوت» را ديد و به او گفت: «شهوت عزيز من را نجات ميدي؟» «شهوت» پاسخ داد: «هرگز...برو به درک...سالها منتظر اين لحظه بودم که بميري! حالا بيام نجاتت بدم؟!!» «عشق» که نمي تونست نااميد باشه ، رو به سوي خدا کرد وگفت: «خدايا... من رو نجات بده.» ناگهان صدايي از دور به گوشش رسيد که فرياد ميزد: «نگران نباش من دارم به کمکت مي آيم. » «عشق» آنقدر آب خورده بود که نمي توانست خودش را روي آب نگه دارد و بيهوش شد. پس از به هوش آمدن، با تعجب خودش را در قايق «دانايي» يافت.آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دريا آرامتر ازهميشه. جزيره آرام آرام داشت از زير هجوم آب بيرون مي آمد، چون امتحان نيت قلبي احساسها ديگر به پايان رسيده بود. «عشق» برخاست. به «دانايي» سلام کرد و از او تشکرنمود. «دانايي» پاسخ سلامش را داد وگفت: «من شجاعتش را نداشتم که به سمت تو بيايم. شجاعت هم که قايقش دور ازمن بود ونمي توانست براي نجات تو راهي پيدا كند.پس مي بيني که هيچکدام از ما تو را نجات نداديم!! يعني اتحادلازم را بدون تو نداشتيم ، تو حکم فرمانده بقيه احساسها را داري.» «عشق» با تعجب گفت: «پس اون صداي کي بود که گفت براي نجات من مياد؟!» «دانايي» گفت: «او «زمان» بود !» «عشق» با تعجب گفت: «زمان!!؟» «دانايي» لبخندي زد و گفت: «بله ، زمان . چون اين فقط زمان است که لياقتش را دارد تا بفهمد که عشق چقدر بزرگ است ...!»
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387
فرهنگ مشاغل
فرهنگ مشاغل
حسابدار : كسي كه قيمت همه چيز را مي داند ، ولي ارزش هيچ چيز را نمي داند.
بانكدار : كسي كه در هواي آفتابي چترش را به شما مي دهد و تا باران شروع مي شود ، آن را پس مي گيرد.
مشاور : كسي كه ساعت شما را از دستتان باز مي كند و بعد به شما مي گويد كه ساعت چند است.
اقتصاددان : كسي كه فردا خواهد فهميد كه چرا چيزهايي كه ديروز پيش بيني كرده بود ، امروز اتّفاق نيفتاد.
روزنامه نگار : كسي كه 50 درصد از وقتش به نگفتن چيزهايي كه مي داند ، مي گذرد و 50 درصد بقيه به صحبت كردن در مورد چيزهايي كه نمي داند.
فيلسوف : كسي كه براي كساني حرف مي زند كه خواب هستند.
روانشناس : كسي كه از شما پول مي گيرد تا سؤالاتي را بپرسد كه همسرتان ، مجّاني از شما مي پرسد.
جامعه شناس : كسي كه وقتي ماشين خوشگلي از خيابان رد مي شود و همه مردم به آن نگاه مي كنند ، به مردم نگاه مي كند.
برنامه نويس : كسي كه مشكلي را كه از وجودش بي خبر هستيد ، به روشي كه نمي فهميد ، حل مي كند.
سياستمدار : كسي كه به شما بگويد به جهنّم برويد و شما براي رفتن لحظه شماري كنيد .
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387
انفجار
جديدترين آمار قربانيان انفجار شيراز ۱۲كشته و ۲۰۰مجروحشيراز - براساس آمار منتشرشده در پايگاه اطلاع رساني اورژانس، شمار مجروحان انفجار در مركز فرهنگي - مذهبي رهپويان وصال حسينيه سيدالشهداي شيراز به ۲۰۰نفر افزايش يافته است. به گزارش ايرنا،اين آمار تا ساعت دوازده شب یکشنبه اعلام شده است. همچنين منابع آگاه در استان فارس بامداد يكشنبه در گفت و گو با خبرنگار ايرنا تعداد جان باختگان اين حادثه را تا لحظه مخابره خبر ۱۲نفر اعلام كردند و افزودند: مجروحان اين حادثه به ۱۲بيمارستان شيراز منتقل شده اند. اين در حالي است كه احتمال تغيير آمار كشتهشدگان و مجروحان اين حادثه همچنان وجود دارد. اين انفجار مهيب حدود ساعت ۲۱و ۱۵دقيقه روز شنبه در مركز فرهنگي - مذهبي رهپويان وصال شيراز واقع درحسينيه سيد الشهداي شيراز روي داد.. * رسپینا : دوستان عزیز هموطن! این اتفاق وحشتناک دیشب در شهر من و در نزدیکی منزلم به وقوع پیوست. شما هم مثل ما برای بازمانده های این حادثه دعا کنید. راستی اگه خواستید به وبلاگ کانون رهپویان وصال به نشانیrahpouyan.com بروید و فیلم و عکس حادثه رو ببینید. |
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387
نامه به يک دانشجوي جدا شده
ابراهیم رها
سلام دانشجوي جدا شده. خوبي؟ شنيده ام که قرار است از آغاز اين ترم کلاس هاي بعضي دانشگاه ها به طريقه علمي آقايان جدا خانم ها سوا، برگزار شود. اين اقدام چنان من را مشعوف کرد که در پوست خودم جا نگرفتم. اي دانشجويان جداسازي شده به حالتان غبطه مي خورم. واقعاً چه خوب شد شماها را هم از هم جدا کردند. دانشجويان جدا شده، برويد خوش باشيد. چند سال پيش دو خواهر را مي خواستند جداسازي کنند، چون کار به دست متخصصين غيرايراني افتاد، عمل موفقيت آميز نبود، اما شما اين بخت را داريد که به دست متخصصين ايراني کاملاً جداسازي شويد و از ترم آتي، زن ها اين ور، مردها اون ور، اين به آن در، واقعاً اين جداسازي خيلي خوب است. يعني شما تا حالا واقعاً توي يک کلاس، در زير يک سقف مي نشستيد و (خاک برسرم) استاد مي آمد (الهي بميرم) مي ايستاد (زبانم لال) به شما مي گفت جزوه بنويسيد؟ دوستان دانشجو، اين نامه را دارم از ته دل برايتان مي نويسم، البته فکر مي کنم در ته دلم و در افکارم به صورت مشترک به هر دو جنس فکر نکنم به هر حال اگر قرار است جداسازي سفت و محکم اجرا شود بهتر است در ذهن اختلاط نباشد و دانشجويان دچار تشويش نشوند. حتي الان که دارم اين سطور را برايتان مي نويسم فکر مي کنم بهتر است يک خط درميان مطالب مربوط به هر جنس را بنگارم تا مشکلي پيش نيايد، دانشجويان جداسازي شده عزيز، حالا و با آغاز اين ترم ديگر شما در حضور و غياب اگر مرد هستيد با شنيدن کلماتي مانند الميرا يا پرستو و امثالهم حواستان از درس پرت نمي شود و به فکرهاي ناجور نمي افتد. اين گام بلندي است در دانشگاه هاي ما و باعث مسرت و خوشحالي و شعف و شادماني. خب مي بينيد که مشکلات شما کلاً دارد حل مي شود و اين آخرينش بود که مانده بود و به مدد تلاش دوستان حل شد. باز برويد اطوار در بياوريد و خودتان را لوس کنيد و آن عده از شما که کارت ندارند کارهاي بد بد کنند، قدرشناس که نيستيد. باز برويد بگوييد از اون بالا کفتر ميايه ...
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387
حکایت عشقی بی قاف ، بی شین ، بی نقطه
حکایت عشقی بی قاف ، بی شین ، بی نقطه
مصطفی مستور
از وقتی آمده ایم برج خاوران این اولین باری است که می بینمشان.آمده بودم توی آشپزخانه برای بنی آب بیاورم که چشم ام افتاد به آن ها. روی دیوار پشت یخچال بودند. دوبار آن ها را شمردم. پنج تا بودند. از لای شیارهای بین کاشی های دیوار آشپزخانه به سرعت بالا می رفتند. توی دهان بعضی ها شان چیزهای سفیدی بود. نمی توانستم تشخیص بدهم چه توی دهان شان گذاشته اند.
ادامه مطلب
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387
مشاعر من مشکل دارد !!
| ||
|
"ابراهيم رها- روزنامه اعتماد" |
سه شنبه بیستم فروردین 1387
و خداوند عشق را آفرید . . .(داستان کوتاه)
و خداوند عشق را آفرید . . .(داستان کوتاه)

روز اول: در ابتدا خداوند آسمانها و زمین را آفرید
ـ نمی تونم بدون تو زندگی کنم. بهت عادت کردم. وقتی نیستی احساس می کنم یه چیزی کمه. شبها خوابم نمی بره . . . همه اش یاد تو هستم. . . نمی تونم حتی یک لحظه ازت دور شم. قول بده، قول بده که همیشه باهام بمونی. قول می دم همیشه باهات بمونم.
روز دوم: و خداوند آسمانها و زمین را از هم جدا ساخت
ـ من خوشبخت ترین آدم روی زمین هستم . . . به این میگن زندگی! عزیزم من سعی می کنم زندگی برات درست کنم که لیاقتش رو داشته باشی. البته لیاقت تو خیلی بیشتر از اینهاست . . . هنوز هم نمی دونم چطور آدمی مثل من رو قبول کردی. اما مطمئن باش پیشمون نمی شی. با بابام صحبت کردم، قرار شد خرج عروسی رو بده. پول پیش خونه رو هم ازش می گیرم. نگران نباش از پسش برمیاد . . . وای که چقدر دوستت دارم!
روز سوم: و خداوند روی زمین نباتات رویاند
ـ عزیزم نمکدون رو بهم می دی؟ آره داشتم می گفتم. امروز سرکار رئیسم بهم گفت قراره ماموریت کیش رو بدن به من. خیلی عالی میشه. می دونی که همیشه آرزو داشتم اینکار رو بکنم. ماموریت یه دو هفته ای طول می کشه. الان هوای کیش خیلی خوبه. از این ماموریت که برگردم موقعیت شغلی ام بهتر میشه؛ حتی ممکنه ترفیع بگیرم. باید خودمو نشون بدم. راستی چی می گفتی؟
روز چهارم: و خداوند آسمان را به نور نیرها روشن ساخت
ـ وای چه بچه شیرینی. عین خودمه نه؟ چشاش که به خودم رفته، دهنش هم شبیه خودمه. وقتی اخم می کنه می شه خود خودم. قربونت برم. بگو بابا! بگو بابا ! وای دیدی خندید؟ عزیز دل بابا خندید! چه ماهه پسرم! اِ . . . چه بوئی می دی. . . خودتو کثیف کردی؟ ای بابا . . . برو یه دقه بغل مامانت ببینم بابا کار داره . . . راستی واسه چی بریم بیرون؟ هوا کثیفه واسه بچه ضرر داره. یه کیک می گیرم همین خونه جشن می گیریم. راستی مگه تولدت ماه آینده نیست؟ نیست؟!
روز پنجم: و خداوند زمین و آسمان را به انبوه جانوران پر کرد
ـ بیا اینم خرجی این ماه. من شب دیر میام خونه. کار دارم. بعدش شاید برم پیش «. . .» می دونی که تصادف کرده و بیمارستانه. شما شامتون رو بخورین. منم بیرون یه چیزی می خورم. راستی اینم رضایت نامه واسه «. . .» که برای مدرسه خواسته بود. حالا کجا می خوان ببرنشون؟ والله ما مدرسه می رفتیم از این خبرها نبود! هر هفته گردش، هر هفته اردو، هر هفته سفر علمی! درسمون هم خیلی بهتر از اینا بود . . . راستی واسه اون جاروبرقی که گفته بودی این برج پول نداریم . . . باید ماشین رو ببرم تعمیرگاه . . . بازم خرج بالا آورده! اَه چقدره این بچه ونگ می زنه. «. . .» اینقدر آتیش نسوزون. صدای اون بچه رو هم در نیار!!!
روز ششم: و خداوند آدم را بصورت خویش آفرید
ـ خانم این پسره چی می گه؟ ماشینو می خواد! بچه تو دهنت هنوز بو شیر میده! می خوای با دوستات بری شمال؟ معلوم نیست چه گندی بالا میارین. میرین خودتونو به کشتن می دین. نخیر لازم نکرده. هر وقت دستت تو جیب خودت رفت از این غلطا بکن. والله من سن تو بودم یه خونه رو خرجی می دادم. اینه ها این مادرت شاهده . . . راست راست واسه خودش میگرده دو قورت و نیمش هم باقیه! من اینجوری حرف می زدم والله بابام همچی می کوبید تو دهنم. تازه ما اهل این قرتی بازیا نبودیم. من از همون موقع دستم می رفت تو جیب خودم. خرج همه چیم رو خودم می دادم. بابام اصلا نفهمید من چطور بزرگ شدم . . .
روز هفتم: و خدا همه چیز را دید که نیکوست. پس از کار خود فارغ شد
ـ آخی. وقتی وا میستم انگاری کمرم می خواد بشکنه. چند دفعه بگم منو تو این صف گوشت و مرغ نفرست. این پسره که اومده بده بهش بره بخره. حالا چائیت به راهه؟ آی دستت درد نکنه. زنده باشی! ناهار چی گذاشتی؟ فسنجون؟ نکنه دوباره این پسره با ایل و تبارش می خوان بیان؟ ای بابا . . . اینا که همین پریروز اینجا بودن. چه خبره هی میاد هی میره. با اون پسره آتیش پاره اش. اون روزی نزدیک بود ساعت عتیقه ام رو بندازه بشکنه. . . آخر عمری هم نمی ذارن آدم آرامش داشته باشه. گفتیم بازنشسته می شیم یه نفسی می کشیم . . . اینم به ما ندیدن. خونه شده کاروانسرا. این میره، اون میاد. آخه اینم شد زندگی؟
سه شنبه بیستم فروردین 1387
تنهایی
پنجره باز است
و باران صورتم را خیس می کند...
روی صندلی نشسته ام
فنجان چای در دستم
و اشک صورتم را خیس می کند...
دراز می کشم روی تخت
دستها زیر سر
و چه معصومانه تنهایی صورتم را خیس می کند...
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387
داریوش
تو اون شام مهتاب کنارم نشستی / عجب شاخه گل وار به پایم شکستی .
قلم زد نگاهت به نقش آفرینی / که صورتگری را نبود این چنینی .
پری زاد عشق و مهاسا کشیدی / خدا را به شور تماشا کشیدی .
...
گذشت روزگاری از اون لحظه ناب / که معراج دل بود به درگاه مهتاب
در اون درگه عشق چه محتاج شکستم / تو هر شام مهتاب به یادت شکستم
تو از این شکستن خبر داری یا نه ؟/ هنوز شور عشق و به سر داری یا نه ؟
هنوزم تو شبهات اگه ماه و داری / من او ماه و دادم به تو یادگاری .
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387
جدایی
جدایی
آخرین بار که دیدمش دلش یک جای دیگر بود و حواسش پیش کس دیگر... فقط می خواست که من نباشم. نه که تا آن وقت بوده باشم نه ! بودنم نهایتش یک مکالمه کوتاه چند روز یکبار بود و یک پیام کوتاه همین! می خواست پر بکشد و به قافله پرندگان آسمان آبی برسد و حتما من همپای سفرش نبودم که مرا تنها گذاشت و رفت... آخرین بار حس خوبی نداشتم. بی احترامی نکرد اما لحنش سرد و بی حوصله و چشمانش نگران و بی تاب بود... تاب نمی آورد که بماند و من هم بیتاب بودم که بماند... رفت... رفت و دیگر سراغی هم نگرفت از این خسته دل سوخته! رفت تا رسم پروانگی بیاموزد دل ساده اندیش و رسوا و بی پناهم... رفت و من اکنون غمگین و فسرده به تک درخت پائیزی حیاط دلم تکیه داده و اشک می ریزم. در فراغ او که بود و نبود... در جدایی او که مرا خواب دیده بود!!؟


