شنبه هفتم شهریور 1388
ذره اي بودم و از عشق تو بسيار شدم
زدي از چشم دلت ، تير به چشمان دلم
تير خوردم من ار اين حادثه بيمار شدم
گنه چشم تو بود و دل بي مايه ي من
آه از دست دلم ، با تو گنهكار شدم
شنبه دهم مرداد 1388
زيبا...
زيباي هميشه و هنوز...
چشمان خيس از ژاله هاي اندوه تو را
با لباني لبريز از دانه هاي انار
مي بوسم
و با دو ني ني معصوم چشمانت
هم آغوش مي شوم
زيبا!
زيباي تكرار ناشدني...
لطافت گلبرگ هاي سرخ گونه ات را
با دستاني سرشار از بي پناهي
مي بويم
و با طراوت آبشار گيسويت
بي قرار مي شوم
زيبا!
كنار تو بودن
در آواري از دردها
" زيبايي شاعرانه ايست
كه دلم را به بازي مي گيرد "
زيبا!
هرچه عشق
هرچه بوسه
هر چه احساس
تقديم تو ...
" متبرك باد نام تو ... "
سه شنبه چهارم تیر 1387
خسته...
و دست به دست حسرتی
نشسته در درون خاطرات تلخ
داده ام...
کنار من عقاب خسته ای خموش
نشسته و
مرا به جنگ بی صدای لحظه ها
میهمان می کند...
چه خسته ام!
چه خسته ام...
شکسته ام...
دو بال باز روی سر
و من به قطره های سرخ اشک
نشسته ام...
چه خسته ام... شکسته ام!
